---

Friday, December 10, 2004

هفت سال پيش زمانی که برای نخستين بار خاتمی به دانشگاه آمد و با چه شور و شوق و احترامی دانشجويان و مردم به او مينگريستند را به ياد دارم . آقای خاتمی به ياد می آورم که تو چگونه از آزادی سخن ميراندی و چنان در غرور فرو رفته بودی که جايگاه خود را در عرش تاريخ ميديدی و تو خود بهتر ميدانی که مردم برای نه گفتن به چه کسی به تو رای دادند و تو را از بدتر سوا کردند. به ياد دارم که تو فرياد ميزدی دوستان را عاشق کردن و دشمنان را دوست کردن از هنر مردان است . اما حالا پس از هفت سال دوستداران تو چنان از تو دور شده اند که تو را از عرش هنرمندان به ژرفترين دره هنر راند. تو برای حفظ نظام مقدست آغوش بيش از بيست ميليون ايرانی پاک و آزادی خواه را به ريشخند حيله گرانه چند نفر که هرگز در عمرشان رنگ و روی مدرسه و دانشگاه واقعی را نديده اند فروختی و چه آسان به راستی اين چه نظامی است که تو اينقدر برايش مینالی. نظامی که چند صد هزار کودک پاک ايرانی در آن گرسنه و با بفض سر بر بالين ميگذارند و تو چگونه می توانی در چشمهای پدران آنها بنگری که با چه حالی شب را به بامداد می سپرند. اين چه نظام مقدسی است که کشور را در ژرفنای فقر فروبرده است فقط برای اينکه چند آقازاده ميهن فروش خيال ساختن هتل و کارخانه را در گوشه و کنار دنيا دارند خاتمی با تو سخن می گويم! چه داری گه پاسخ دهی.پاسخت را نيک می دانم.رسيدن به اصلاحات وجامعه مدنی پس از گذشت هزار سال! تو خود بهتر می دانی که تاريخ چگونه درباره تو مينويسد.چشمان خود را باز کن و بدان که رسيدن به آزادی بدون رفتن به راه کج تو نيز زودتر از آنچه که فکرش را بکنی محقق خواهد شد. پس منتظر آن روز باش

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

online