---

Tuesday, April 05, 2005

پروين اعتصامی
بيست و پنجم ماه اسپند يك هزار و دويست و هشتاد و پنج هجرى شمسى در خانواده اى اهل ذوق به خشت اين جهان افتاد. كودكى پرشور و شر كه از همان اوان باليدن نشانه هاى تمايز در وى عيان بود. فارسى و عربى را زير نظر معلمين خصوصى در منزل و زبان انگليسى را در مدرسه آمريكايى ها فرا گرفت. پروين را بسيار كسان، «ستاره اى در آسمان ادب ايران» نام داده اند. سيماى پروين اعتصامى، به مثابه شاعرى توانا و در جست وجو، براى ما پررنگ جلوه مى كند. جانبدارى عاطفى اش از مردمان محروم با همان زبان آشنا كه گهگاه طعم موعظه را نيز مزمزه مان مى كند، كافى است تا از او چهره اى متمايز در عصرى كه مى زيست نقش زند. گفته اند كه نام اصلى پروين، رخشنده بوده است، اما به «پروين» شهره اش كردند. «او [ملك الشعراى بهار]، پروين صدايم مى زد و مثل بعضى ها كه «رخشنده» صدايم مى زدند، صدايم نمى زد. طورى باهام حرف مى زد كه انگار من همقدشم... هر وقت پروين بودم، كوچولو مى شدم و عين يك بچه قنداقى باهام رفتار مى شد. اما من هر دو اسم را دوست داشتم...»او فرزند يكى از يلان پيشگام زمانه ما، يوسف اعتصامى (اعتصام الملك)، شاعر و فعال اجتماعى معروف است.پروين در تبريز به دنيا آمد. در يك هزار و سيصد و سه خورشيدى دوره مدرسه آمريكايى (دختران) تهران را با موفقيت گذرانيد و اما در هزار و سيصد و سيزده خورشيدى، «پروين» تور سفيد بر سر مى اندازد! «با آنكه بيست و هشت بهار را پشت سر گذاشته بودم، ولى دلم نمى خواست ازدواج كنم اما پدرم و ديگر اعضاى خانواده ام اصرار داشتند كه من ازدواج بكنم و سروسامانى بگيرم. آنها بالاخره وادارم كردند كه با پسرعمويم وصلت كنم.» پسرعمو اما، خيالات دگر در سر دارد و پروين فاصله ها را همچنان با او ممتد مى كند. او افسر شهربانى است و به ديسيپلين نظامى خو گرفته!«جوانى رشيد و بلندقامت و بسيار خشن و جدى. يك نظامى به تمام معنا. حال، او بايد همسر زنى مى شد شاعر و احساساتى. همسر زنى كه آهسته گام برمى داشت تا مبادا چينى خلوت و تنهايى پروانه ها ترك بردارد.» (پروين _ جعفر ابراهيمى _ ص ۳۹) اما پيوند زناشويى، به دو ماه و نيم نرسيده از هم مى گسلد! «هرگز با خشونت با من رفتار نكرد... خوب و مهربان بود...» پروين بر شايعه و حرف و سخن پيرامون جدايى خود مهر پايان مى زند: «بعضى از نزديكانم شايع كردند كه شوهرم مرا از شعر گفتن و شعر خواندن منع مى كرد. در حالى كه چنين نبود و او هيچ مخالفتى با شعر گفتن و شاعر بودن من نداشت. اتفاقاً او از اين نظر با من ازدواج كرده بود كه من شاعر بودم و نامى داشتم در ميان نام هاى مشهور!» پروين، علت جدايى زودرس را تنها فاصله ميان خود و همدم بيان مى كند. فاصله و فاصله!... آشنايى ها و آمد و شدها در اين مقطع زندگانى با زن پيشرو ديگرى پروين را تسلا مى دهد. او «سرور مهكامه محصص»، فردى است كه در اولين كنگره شاعران و نويسندگان ايران، در هزار و سيصد و بيست و پنج خورشيدى از جايگاه زن و ادبيات در شعر سخن گفت. پروين راز جدايى را خود اين گونه سروده است: اى گل، تو ز جمعيت گلزار چه ديدى / جز سرزنش و بدسرى خار چه ديدى / رفتى به چمن، ليك قفس گشت نصيب / غير از قفس اى مرغ گرفتار چه ديدى / و تصريح مى كند: «من به راستى مرغ گرفتارى بودم كه پس از طلاق، از قفس آزاد شدم...»اما واكاوى گذراى سيماى پروين، جدال سخت و پر مشقت سنت و مدرنيته را نيز در اين ديار، كم عيانمان نمى كند! اين همه چه در شعر پروين و چند در بندبند زندگانى كوتاه او هويدا است.پروين خيلى زود جامه ديروز را از سر به در مى كند و در قامت زنى مدرن به كارزار مى شود. شعرش را از نظر فرم و قالب «شعر ديروز» و از ديدگاه انديشه ها، «شعر امروز» خوانده اند.حتى علامه محمد قزوينى، پروين را «ملك النساء الشواعر = ملكه زنان شاعر» نام داده، كه البته ميزان، ميزان دوران علامه است.گويا، ازدواج پروين در اساس به دليل طبع و نشر ديوان او بوده است. حتى گفته اند كه اعتصام الملك، به دليل شرايط زمانه براى جلوگيرى از سوءتعبير، فرزندش را به خانه بخت فرستاده تا، فرصتى مگر دست دهد و پس از ازدواج، پروين در فضايى كم حرف و حديث تر به نشر ديوان او اهتمام ورزد. او را بحق حاصل عمر يوسف اعتصامى خوانده اند. فردى كه پيكارى بى وقفه را براى رهايى زنان از قيد و بند جامعه كهنه پرست در روزگارانى بس دورتر آغازيد. رساله مشهور او «تربيت نسوان» يادگار اين پيكار بى وقفه است. او در ميانه رنسانسى اساسى در جامعه ايران، اشعار خود را جامه انتقادى و اجتماعى مى پوشاند. در بسيارى از اشعار معروف خود از محرومان جامعه داد سخن كرده است.و اما جالب ترين و حائز اهميت ترين نكته پيرامون اين مقطع از زندگانى پروين، برخى واگويه هاست كه اشعار معروف اجتماعى او را از آن على اكبر دهخدا مى داند و مى گويد كه دهخدا در فضاى بسته سياسى آن روزگار، اشعارى را با نام مستعار «پروين اعتصامى» منتشر كرده است!پروين، هفت سال بيش ندارد، كه شور زندگى را تجربه مى كند! «بدون مقدمه گفتم: تنها روزگار خوشبختى انسان، روزگار كودكى است!، خنديد و گفت، چرا؟ چرا اين طور فكر مى كنى. شايد كودكى همه انسان ها همراه با خوشبختى و سعادت نباشد! گفتم، ممكن نيست. حتى بدبختى دوران كودكى هم بعدها به صورت خوشبختى در ياد انسان باقى مى ماند. همه چيز در كودكى، پاك و پاكيزه است و دست نخورده و بكر. حتى عشق. با تعجب پرسيد مگر تو در كودكى ات عاشق هم شده اى؟!...» ولى پروين تنها زيست و تكاپوى عاشقانه را بس زود به ما بعديان واگذارد...هنوز سى و پنجمين شمع فروزان نكرده بود كه به بيمارى هولناك حصبه مبتلا شد. بيمارى اى كه راهى بسترش كرد، زود و تلخ. در كتاب «پروين» كه منبع اصلى اين مقال بود، صحنه آخر زندگانى پروين چنين واگويه شده است: «نيمه شب جمعه، پانزدهم فروردين. نيمه شب بهارى در آغاز سال هزار و سيصد و بيست حالم خيلى بد بود. تب مرا با خودش برده بود. گويا داشتم هذيان مى گفتم... چشم هايم را بستم و به خواب رفتم... سايه پدرم را مى ديدم كه توى مه صدايم مى زد. پدرم از آن سوى خيابان مه آلود صدايم مى زد. از آن سوى جهان!...» بدرود پروين، بدرود... سهيل آصفی

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

online